گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵

 

سوختی جانم چه می‌سازی مرابر سر افتادم چه می‌تازی مرا
در رهت افتاده‌ام بر بوی آنکبوک بر گیری و بنوازی مرا
لیک می‌ترسم که هرگز تا ابدبر نخیزم گر بیندازی مرا
بندهٔ بیچاره گر می‌بایدتآمدم تا چاره‌ای سازی مرا
چون شدم پروانهٔ شمع رختهمچو شمعی چند بگدازی مرا
گرچه با جان نیست بازی درپذیرهمچو پروانه به جانبازی مرا
تو تمامی من […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار