گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۰

 

من به هر جوری نخواهم کرد زاریزانکه دولت باشد از خوی تو خواری
گفته‌ای: خونت بریزم،سهل باشدبعد ازین گر بر سرم شمشیر باری
گو: بیاموز، ابر نیسانی، ز چشمماشک باریدن در آن شبهای تاری
بر ندارم سر ز خاک آستانتمن خود این خیر از خدا خواهم به زاری
با تو خواهم گفت هر جوری که کردیگر نخواهی عذرم، آخر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۸۵

 

با من این بودت ز اول شرط باری
کآخر الأمرم به یاد همه نیاری
بسکه با شوریدگان چون زلف مشکین
عهد بستی و شکست از بیقراری
با رقیبان گرانجان بیش منشین
نون لطیفی طاقت ایشان نداری
سر میروی تنها براه و من چو سایه
دره پیته افتان و خیزان از نزاری
بعد ازینت با خدا خواهم سپردن
زآنکه رسم عاشق آمد جانسپاری
با سگته گفتم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی