گنجور

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۹۰۷

 

اگر مرا صد سر بود هر یک پر از سودای او
چون سر زلفش بیفشانم به خاک پای او
چشم ما از گریه شد تاریک چون سازیم جاش
نیست جای چشم روشن خود که باشه جای او
با خیالش مردم چشمم نمی آید به چشم
دیگری را چون توانم دید در مأواری او
در چمن ها زآن قد و بالا حکایت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی