گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۵

 

چشم واکردم به خویش اما ز آغوش شرار

غوطه خوردم در دم خواب فراموش شرار

از شکوه آه عالمسوز من غافل مباش

گلخنی خوابیده است اینجا در آغوش شرار

فرصت هستی گشاد و بست چشمی بیش نیست

این شبستان روشن است از شمع‌ خاموش شرار

با همه کم فرصتی دیگ املها پخته‌ایم

برق هوشی‌کوکه برداربم سرپوش شرار

نیست صبح هستی ما تهمت‌آلود نفس

دود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷۶

 

شد نظر واکردنی خواب فراموش شرار

لغزش پای نگاهی داشت مدهوش شرار


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی