گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۰

 

باده تلخی که از بویش دل منصور ریخت
عشق آتشدست در مغز من پرشور ریخت
از لب خاموش من مهر خموشی برنداشت
باده تلخی که نقش از کاسه منصور ریخت
مشت خاک ما چه باشد پیش شوخی های حسن؟
این همان برق است کز یک نوشخندش طور ریخت
گفتگوی عشق با اهل خرد حیف است حیف
این جواهر سرمه را نتوان به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی