گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۳

 

فاش گشت آن ماجری، کز مرد و زن پوشیده‌امسر به سر گفتند آن کو تن به تن پوشیده‌ام
دوست تا احوال ما بشنید رحمت کرد و لطفخود حدیثی گفتنی بود این که من پوشیده‌ام
چون مرا خاموش بینی از شکیبایی، بدانکنالهای سر به مهر اندر دهن پوشیده‌ام
قالب و قلبم خیالی در خیالی بیش نیستخود ندانم بر چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی