گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲

 

از سر کوی تو گر عزم سفر می‌داشتممی‌زدم بر بخت خود پایی که برمی‌داشتم
داشتم در عهد طفلی جانب دیوانگانمی‌زدم بر سینه هر سنگی که برمی‌داشتم
زندگی را بیخودی بر من گوارا کرده استمی‌شدم دیوانه گر از خود خبر می‌داشتم
دل چو خون گردید، بی‌حاصل بود تدبیرهاکاش پیش از خون شدن دل از تو برمی‌داشتم
می‌ربودندم ز دست و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی