گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸۶

 

یاد آن شب ها که در خلوت به روز آوردمی
تا طلوع مهر با آن مهربان می خوردمی
می ز دست رشک خورشید فلک نوشیدمی
بر جمال راحت جان روح می پروردمی
می کشد صد بار نومیدی مرا هر ساعتی
کاش کی یک روی گشتی کاریا یک دردمی
دشمنم هم عاقبت آواره کرد از کوی دوست
کاش چون سرگشته ام در کوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری