گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷

 

ای که از سرچشمهٔ نوشت برفت آب نباتمردهٔ مرجان جان‌افزای تست آب حیات
از چمن زیباتر از قدت کجا خیزد نهالوز شکر شیرین‌تر از خطت کجا روید نبات
عنبر زلف تو بر کافور میبندد نقابسنبل خط تو بر یاقوت میرد برات
پرده بر رخ میکشی وز ما نمیداری حجابخستگان را میکشی وز کس نمیباشد حیات
حال مجنون شرح دادن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹

 

پیش اسبت رخ نهم ز آنرو که غم نبود زماتدر وفایت جان ببازم تا کجا یابم وفات
دی طبیبم دید و دردم را دوا ننوشت و گفتخون دل میخور که این ساعت نمی‌یابم دوات
چون روان بی خط برات آورده بودم از چه وجهخط برون آوردی و گفتی که آوردم برات
در عری شاه ماتم ای پری‌رخ رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۸

 

آسمان سفله بی برگ و نوایی بیش نیست
آفتاب روشنش شبنم گدایی بیش نیست
در محیط آفرینش چون حباب شوخ چشم
شغل ما سرگشتگان کسب هوایی بیش نیست
زر که آرام از خسیسان رنگ زردش برده است
پیش ما کامل عیاران کهربایی بیش نیست
می نماید گر به ظاهر دامن دولت وسیع
دستگاهش سایه بال همایی بیش نیست
گر چه پیوند علایق را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۶۹

 

هست سر بردوش من باری و باری می کشمتا مگر اندازمش در پای خوبان عاقبت
رای آن دادم که خونم را بریزند اهل حسنشد موافق رای من با رای خوبان عاقبت
بارها گفتم که ندهم دل به خوبان لیک دلگشت از جان بنده و مولای خوبان عاقبت
با چنان خونین لبی کاید همی زو بوی شیرخون من می‌خور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۷

 

بی تو ای آرام جان یک ساعتم آرام نیست
وز تو ام حاصل به جز هجران نافرجام نسیت
گر من از آشفتگی شوری کنم معذور دار
هر که را دل بر سر آتش بود ارام نیست
دوزخی در سینه دارم زاتش هجران و دل
گر بسوزد گو بسوز الحمدلله خام نیست
شیشه ی ناموس اگر بر سنگ بدنامی زنم
شیشه گو بشکن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۷

 

هر که اندر موسم گل همچو گل می خواره نیست
آنچنان پندار کوخود در جهان یکباره نیست
نرگس صاحب نظر تا دید احوال جهان
اختیارش از جهان جز مستی و نظّاره نیت
تا صبا شد حلّه باف و ابر شد گوهرفشان
هیچ لعبت در جهان خالی ز طوق و یاره نیست
گل ز بلبل طیره شد، زان جامه برخود پاره کرد
زآنکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل