گنجور

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱

 

آن که تیغ مهر او در سینه صد چاکم زند
کشته آنم که چون مه خیمه بر خاکم زند
شویم از خون جگر گر صد رقم هر دم قلم
جز خیال خط او بر لوح ادراکم زند
گرچه باغی ام خزان دیده، شوم رشک بهار
ابر لطفش گر نمی بر خار و خاشاکم زند
جز هوس نبود حجاب راه گو از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی