گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۷

 

بر تپیدنهای دل هم دیده‌ای واکردنی‌ست

رقص بسمل عالمی دارد تماشاکردنی‌ست

یا به خود آتش توان زد یا دلی بایدگداخت

گر دماغ عشق باشد اینقدرهاکردنی‌ست

از ورق‌گردانی شام و سحر غافل مباش

زیرگردون آئچه امروز است فرداکردنی‌ست

هرکف خاکی به جوش صدگدازآماده است

یک قلم اجزای این میخانه صهباکردنی‌ست

خاک‌ما خون‌گشت و خونها آب‌گردید وهنوز

عشق‌می‌داندکه بی‌رویت‌چه با ماکردنی‌ست

حشر آرامی دگر دارد غبار بیخودی

یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۸

 

چون سحر طومارچاک سینه‌ام واکردنی‌ست

آرزو مستوریی داردکه رسواکردنی‌ست

چون حبابم داغ دارد حیرت تکلیف شوق

دیده محروم نگاه و سیر دریاکردنی‌ست

از نفس دزدیدن بوی‌گلم غافل مباش

دامن پیچیده‌ای دارم که صحرا کردنی‌ست

نیستم بیهوده گرد چارسوی اعتبار

مشت خاکی دارم و با باد سوداکردنی‌ست

خواهشی کو، تا توانم فال نومیدی زدن

سوختن را نیز خاشاکی مهیاکردنی‌ست

جیب نازی می‌درد صبح بهار جلوه‌ای

مژده ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی