گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۴

 

بر سر آن کو سر من خاک بودی کاشکی
پایمال آن بت چالاک بودی کاشکی
تا مرا بردی به کوی او مگر روزی صبا
قالب خاکی خس و خاشاک بودی کاشکی
چند بر چاک گریبان طعنه ای ناصح مرا
سینه ام صد جا ز تیغش چاک بودی کاشکی
حیف باشد سوختن ران سمندش بهر داغ
داغ او هم بر دل غمناک بودی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴

 

کوی جانان از رقیبان پاک بودی کاشکیاین گلستان بی‌خس و خاشاک بودی کاشکی
یار من پاک و به رویش غیر چون دارد نظردیده او چون دل من پاک بودی کاشکی
قصد قتلم دارد و اندیشه از مظلومیمیار در عاشق کشی بی‌باک بودی کاشکی
تا به دامانش رسد دستم به امداد نسیمجسم من در رهگذارش خاک بودی کاشکی
سینه‌ام از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی