گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۲

 

ای که تیر بی‌وفایی در کمان پیوسته‌ایبار دیگر چیست کندر دیگران پیوسته‌ای؟
گر به شمشیر فراقم پی کنی صد پی رواندر تو پیوندم، که صد رگ با روان پیوسته‌ای
ای بهایی گوهر، اندر سلک پیمان و وفابا چنان خرمهرها بس رایگان پیوسته‌ای!
میخوری خون دل من، تا ز دل دوری کنماز دلم چون دور گردی؟ چون به جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی