گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹

 

دل به صحرا می‌رود، در خانه نتوانم نشستبوی گل برخاست، در کاشانه نتوانم نشست
گر کنم رندی، سزد، کندر جوانی وقت گلمحتسب داند که: من پیرانه نتوانم نشست
عاقلی گر صبر آن دارد که بنشیند، رواستمن که عاشق باشم و دیوانه نتوانم نشست
زان چنین در دانهای خال او دل بسته‌امکندرین دام بلا بی‌دانه نتوانم نشست
هر کسی با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶

 

بیش ازین بی همدمی در خانه نتوانم نشستبر امید گنج در ویرانه نتوانم نشست
در ازل چون با می و میخانه پیمان بسته‌امتا ابد بی باده و پیمانه نتوانم نشست
ایکه افسونم دهی کز مار زلفش سر مپیچبر سر آتش بدین افسانه نتوانم نشست
مرغ جان را تا نسوزد ز آتش دل بال و پرپیش روی شمع چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی