گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲

 

ما درین وحشت سرا آتش عنان افتاده‌ایمعکس خورشیدیم در آب روان افتاده‌ایم
ناامید از جذبهٔ خورشید تابان نیستیمگر چه چون پرتو به خاک از آسمان افتاده‌ایم
رفته است از دست ما بیرون عنان اختیاردر رکاب باد چون برگ خزان افتاده‌ایم
نه سرانجام اقامت، نه امید بازگشتمرغ بی‌بال و پریم از آشیان افتاده‌ایم
بر نمی‌دارد عمارت این زمین شوره‌زارما عبث […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۲

 

ذّره ذرّه ز آسیای آسمان افتاده‌ایم

خورده آدم گندم و ما از جنان افتاده‌ایم

همنشین قدسیان بودیم در جنات عدن

حالیا در ظلمت این خاکدان افتاده‌ایم

پخته نان ما خدای ما و ما از روی جهل

از برای نان بهر در چون خسان افتاده‌ایم

دست پرورد ملایک بوده خورده آب قدس

از بنان قدسیان اینجا بنان افتاده‌ایم

در کنار خویش ما را دوست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی