گنجور

صائب تبریزی » دیوان اشعار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرسمی‌شوی دیوانه، از دامان آن صحرا مپرس
نقش حیران را خبر از حالت نقاش نیستمعنی پوشیده را از صورت دیبا مپرس
عاشقان دورگرد آیینه‌دار حیرتندشبنم افتاده را از عالم بالا مپرس
حلقهٔ بیرون در از خانه باشد بی‌خبرحال جان خسته را از چشم خونپالا مپرس
برنمی‌آید صدا از شیشه چون شد توتیاسرگذشت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی