گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۴

 

دوستان ظلمی به حال نامرادم رفته است

داشتم چیزی و من بودم ز یادم رفته است

بی‌نفس در ملک عبرت زندگانی کنم

خاک برجا مانده است امروز و بادم رفته است

قفل وسواس است چشم‌ من درین عبرت ‌سرا

همچو مژگان عمر دربست‌وگشادم‌رفته است

سیرگل نذر جنون بیدماغی کرده‌ام

پیش پیش رنگ و بوها اعتمادم رفته است

اینقدر یارب‌، نفس را باکه عزم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی