گنجور

شعرهای با وزن «فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)» و حروف قافیهٔ «ر» - صفحهٔ ۳

 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۶۶

 

ای شه پیروزبخت ای خسرو پیروزگر

ای همه شاهان به خدمت پیش تو بسته‌ کمر

تو معز دین و دنیایی و بفزاید همی

از تو عز دین و دنیا کردگار دادگر

شادمانند از تو بر روی زمین ملک و سپاه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸

 

رای خاقان معظم شهریار دا‌دگر

در جهان از روشنایی هست خورشیدی دگر

زانکه چون خورشید روشن رای ملک آرای او

روشنایی گسترد بر شرق و غرب و بحر و بر

فخر بایدکرد توران را به‌خاقانی‌که هست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۷۳

 

عشق آن سنگین دل سیمین‌بر زرین‌کمر

سنگ من برد و سرشکم سیم‌کرد و روی زر

من شدم در عاشقی زرین رخ‌ و سیمین سرشک

او شد اندر دلبری سیمین‌بر و زرین‌کمر

گر ندیدستی ز لولو قفل بر یاقوت سرخ

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۷۷

 

صد زره دارد ز سنبل بر گل آن شیرین پسر

حلقه‌های آن زره‌ها سر زده در یکدگر

ای عجب آن حلقه‌ها کز بهر آشوب و بلا

گاه پیش ‌گل سپر باشند و گاهی‌ گل سپر

زلف او در اصل کوتاه است و هر روزی به قصد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۷۹

 

تهنیت‌ گویند شاهان را به جشن نامور

جشن‌ را من تهنیت‌ گویم به شاه نامور

سایهٔ یزدان ملکشاه آفتاب داد و دین

شهریار شرق و غرب و پادشاه بحر و بر

آن شهنشاهی که ملت زو بیفزودست فخر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۸۲

 

زین مبارک‌تر به عمر اندر نباشد روزگار

زین همایون‌تر به سال اندر نباشد شهریار

ملک و دولت را کنون تاریخ نو باید گزید

زین همایون اختیار و زین مبارک روزگار

جبرئیل امروز بر بزم وزیر شاه شرق

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۸۳

 

ای ز دارٍُالملک رفته مدتی سوی سفر

بازگشته سوی دارالملک با فتح و ظفر

نرد ملک و نرد دولت باخته در یک ندب

کار دین و کار دنیا ساخته در یک سفر

برده در شام و بلاد روم بی‌رهبر سپاه

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۸۴

 

آفرین بر خسروی‌ کاو را چنین باشد وزیر

وآفرین بر دولتی کاو را چنین باشد مجیر

زین مبارکتر نبوده است و نباشد در جهان

هیچ دولت را مجیرو هیچ خسرورا وزیر

ر‌َهنمایِ اهل شرع و رهنمایی بی‌همال

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۸۵

 

گر چه آمد داستان خسرو شیرین به سر

خسرو دیگر منم شیرینم آن شیرین پسر

من بسی در پیش آن شیرین پسر خدمت‌ کنم

همچنان چون کرد خسرو خدمت شیرین به سر

تا که دارد در جهان چون چشمهٔ آب حیات

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۸۶

 

چون شمردم در سفر یک نیمه از ماه صفر

ساختم ساز رحیل و توشهٔ راه سفر

هرکجا دولت نهد راه سفر در پیش من

کی دهد چندان زمان تا بگذرد ماه صفر

چون سپهر از ماه تابان کرد زرین آیتی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۹۲

 

عاشق آنم‌که عنابش همی بارد شکر

فتنهٔ آنم‌که سنجابش همی پوشد حجر

خستهٔ آنم ‌که ازگل توده دارد بر سمن

بستهٔ آنم‌که از شب حلقه دارد بر قمر

از شرر هرگز جدا آتش نگردد پس چرا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۹۳

 

شغل دولت بی‌خطر شدکار ملت با خطر

تا تهی شد دولت و ملت ز شاه دادگر

مشکل است اندازهٔ این حادثه در شرق و غرب

هائل است آوازهٔ این واقعه در بحر و بر

مردمان گفتند شوریده‌ست شوال ای عجب

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۱۹۶

 

ماه تابان دیده‌ای تابان ز سرو جانور

گر ندیدستی بدان زیبا نگار اندر نگر

تا رخ و بالای او معلوم گرداند تورا

کاسمان را ماه‌ گویای است و سرو جانور

بینی آن رخ‌ کز نگار و رنگ او بی‌قدر شد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی نیشابوری
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۸۲ - وقال ایضاًفی مدح الاتابک الاعظم مظفّرالدّنیاوالدّین ابی بکر بن سعد زنگی طاب مثواه و یصف الفلک

 

کیست آن سیّاح، کورا هست بر دریا گذر

مسرعی کو سال و مه بی پای باشد در سفر؟

رهبر خلقست و او را خود نه چشمست و نه گوش

نام او طیّار و او را خود نه بالست و نه پر

منقذالغرقی لقب دادند او را زانکه او

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۷۱

 

بر سر کوی تو گر بودی مرا راه گذر

گاه میرفتم به دیده گاه میرفتم بسر

مرغ اگر از ناله شبهای من می کرد خواب

نا روم پیش تو میدزدیدم از وی بال و پر

در کتاب طالع ما دیده بود اختر شناس

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۳

 

می خورد خونم به شوخی شاد و خندان آن پسر

شیر مادر می خورد پنداری و مال پدر

تا معلم غمزه اش باشد که آموزد ادب

جون ز شاگردست بسیاری معلم شوختر

بازی طفلان به خاک آمد شوم خاک رهش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۲

 

حلقه زر تا به گوشت جای کرد ای سیمبر

قامتم چون حلقه شد زین رشک و رخسارم چو زر

بست زرین حلقه ات راه خلاص از هر طرف

بر دل من چون برد مسکین از آنجا ره بدر

آن چنان از حلقه نبود گوش تو هرگز تهی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۳۸

 

بر کنار دجله دور از یار و مهجور از دیار

دارم از اشک جگرگون دجله خون در کنار

چون سواد دیده ام دریا کند بغداد را

سیل چشم دجله بارم گر شود با دجله یار

گر نبردی آرزوی یثربم از کف زمام

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۹۴

 

از سوادالوجه فی الدارین اگر داری خبر

چشم بگشا و سواد فقر و کفر ما نگر

از سواد اینچنین کفر مجازی مردوار

سوی دارالملک از کفر حقیقی کن سفر

کفر باطل حق مطلق را بخود پوشیده نیست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۹۵

 

دیده سرگردان و نور دیده دایم در نظر

چشم در منظور ناظر لیک از وی بیخبر

گرچه عالم را بچشم دوست بیند دیده لیک

از بصر پنهان بود پیوسته آن نور بصر

دل بسان کوی سرگردان و غافل زان که او

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

شمس مغربی
 

[۱] [۲] [۳]