بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱
سخن شد داغ دل چون شمع از آتشبیانیها
معانی مرد در دوران ما از سکتهخوانیها
طبیعت همعنان هرزهگویان تا کجا تازد
خیالم محو شد از کثرت مصرعرسانیها
ز تشویش کجآهنگان گذشت از راستی طبعم
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲
بود سرمشق درس خامشی باریکبینیها
ز مو انگشت حیرانی به لب دارند چینیها
مرا از ضعف پرواز است قید آشیان ورنه
نفسگیرم چو بوی غنچه از خلوتگزینیها
نیاز من عروج نشئهٔ ناز دگر دارد
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳
به داغ غربتم واسوخت آخر خودنماییها
برآورد از دلم چون ناله اظهار رساییها
غبارانگیز شهرت نیست وضع خاکسار ما
خروشی داشتم گم کردهام در سرمهساییها
هوادار مزاج طفلیام اما ازین غافل
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴
ای بهارستانِ اقبال ای چمن سیما بیا
فصلِ سیرِ دل گذشت اکنون به چشمِ ما بیا
میکشد خمیازهٔ صبح انتظارِ آفتاب
در خمارآبادِ مخموران قدحپیما بیا
بحر هر سو رونهد امواج گردِ راهِ او ست
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵
چه فسردگی بلد تو شد که به محفل من و ما بیا
که گشود راه غنودنت که درین فسانهسرا بیا
نفسیست مغتنم هوس طربی و حاصل عبرتی
سر بام فرصت پر فشان چو سحر به کسب هوا بیا
تکوتاز و هم جنون عنان به سپهر میبردت کشان
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶
ایگداز دل نفسی اشک شو به دیده بیا
یار میرود ز نظر یک قدم دویده بیا
فیض نشئههای رسا مفت تست در همهجا
جام ظرف هوش نهای چون می رسیده بیا
نیست دربهار جهانفرصت شگفتگیات
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷
به هر جبینکه بود سطری ازکتاب حیا
ز نقطهٔ عرقم دارد انتخاب حیا
شبی به روی عرقناک او نظرکردم
گذشت عمر وشنا میکنم درآب حیا
ز لعل او به خیالم سؤال بوسهگذشت
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸
به نمود هستی بیاثر چه نقاب شقکنم از حیا
تو مگر به من نظریکنیکه دمی عرقکنم از حیا
اگرم دهد خط امتحان، هوسکتاب نه آسمان
مژه بر هم آرم ازین وآن همه یک ورق کنم ازحیا
چهکنم ز شوخیطبع دون،قدحینزد عرقم بهخون
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹
ما را ز گرد این دشت عزمی است رو به دریا
پرکهنه شد تیمم اکنون وضو به دریا
گر کسب اعتبارات دوری ز بزم انس است
یک قطره چون گوهر نیست بی آبرو به دریا
شرم غنا چه مقدار بر فطرتم گران بود
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰
آسودگان گوشهٔ دامان بوریا
مخمل خریدهاند ز دکان بوریا
بیباک پا منه به ادبگاه اهل فقر
خوابیده است شیر نیستان بوریا
بویگل ادب ز دماغم نمیرود
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱
در شهد راحتند فقیران بوریا
آسودهاند در شکرستان بوریا
بر قسمت فتاده کس ار پشت پا زند
نی میخلد به ناخنش از خوان بوریا
بر گیرودارِ اهل جهان خنده میکند
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲
حرص فرصت انتظار و دوررنگ است آسیا
دل ز نوبت جمعکن پر بیدرنگ است آسیا
سعی روزی با بلای بیامان جوشیدن است
بیشتر درگردش از باد تفنگ است آسیا
یک ندامت کار چندین دانهٔ دل میکند
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳
چیست آدم مفرد کلک دبیرستان رب
کاینهمه اوضاع اسمارست ترکیبش سبب
زادهٔ علم موالیدش جهان ماء و طین
لمیلد لمیولدش آیینهٔ اصل و نسب
از تصنعگر همه ما و تو آرد بر زبان
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴
همیشه سنگدلانند نامدار طرب
ز خنده نقش نگین را بههم نیاید لب
زبان حاسد و تمهید راستی غلط است
کجی بِدر نتوان برد از دم عقرب
سواد فقر اثر مایهٔ صفای دل است
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵
اگر برافکنی از روی ناز طرف نقاب
بلرزد آینه بر خود چو چشمهٔ سیماب
به یاد شبنم گلزار عارضت عمریست
خیال مشق شنا میکند به موج گلاب
ز برق حیرت حسنت چو موج در گوهر
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶
بهروی نسخهٔ هستی که نیست جز تب و تاب
نوشتهاند خط عافیت به موج سراب
گر آرزو شکنی میشود عمارت دل
شکست موج بود باعث بنای حباب
دلیل غفلت ما نیست غیر وحشت عمر
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۷
بسکه دارد برق تیغت در گذشتنها شتاب
رنگ نخجیر تو میگردد ز پهلویکباب
ناز اگر افسون نخواند مانع آن جلوه کیست
در بنای وهم غیر آتش زن و بر خود بتاب
جام نرگس گرمی شبنم به شوخی آورد
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸
تا از آن پای نگارین بوسهای کرد انتخاب
جام در موج شفق زد حلقهٔ چشم رکاب
تا به بحر شوق چون گرداب دارم اضطراب
نیست نقش خاتم من جز نگین پیچ و تاب
از دهان بینشانت هیچ نتوان دم زدن
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹
تا نمیدزدد غبار غفلت هستی خطاب
بایدم از شرم این خاک پریشان گشت آب
در طلسم حیرت این بحر یک وارسته نیست
موج هم دارد گره بر بال پرواز از حباب
نالهٔ عشاق و آه بوالهوس با هم مسنج
[...]
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰
چو شمع تا سحر افسانه میشود تب و تاب
نگاه برق خرام است جلوهای دریاب
اگر غنا طلبی مشق خاکساری کن
حضور گنج براتیست سرنوشت خراب
به فیض کاهلی آماده است راحت ما
[...]
