گنجور

اوحدی مراغه‌ای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲

 

با من از شادی وصل تو اثرِ چیزی نیست

دل ریش است و تن زار و دگر چیزی نیست

دل من بردی و گویی که ندانم که کجاست

از سر زلف سیاه تو به در چیزی نیست

سینه را ساخته بودم سپر تیر غمت

[...]

۷ بیت
اوحدی مراغه‌ای
 

واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶

 

حرف و صوت است دهان تو دگر چیزی نیست

زان میان نیز گرفتیم خبر چیزی نیست

ای فلک سنگ مزن بر دل نازک ما را

که درین شیشه به جز خون جگر چیزی نیست

عیش شیرین به چنین تنگ‌دلی عاشق را

[...]

۱۱ بیت
واقف لاهوری