گنجور

عطار » مختارنامه » باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع » شمارهٔ ۵۱

 

شمع آمد و گفت: این سفر افتاد مرا

کز رفتن آن صد خطر افتاد مرا

سر در کَنَبَم تمام، گویی که نبرد

این کار نگر که در سر افتاد مرا

۲ بیت
عطار
 

واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۵

 

آب گردید دل و از نظر افتاد مرا

نوبت گریه به خون جگر افتاد مرا

چشم روزی که برآن خاک در افتاد مرا

سرمه چون خاک سیه از نظر افتاد مرا

ای که گویی در و دیوار تو افتاد چرا

[...]

۹ بیت
واقف لاهوری