گنجور

صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۸

 

شکوه عشق را گردون گردان برنمی‌دارد

که هر موری ز جا تخت سلیمان برنمی‌دارد

دل صد چاک را کردم نثار او، ندانستم

که بار شانه آن زلف پریشان برنمی‌دارد

نهادم تا قدم در آستان چرخ، افتادم

[...]

۹ بیت
صائب
 

ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۵۹

 

خوش آن عاشق که جان از عشق خوبان برنمی‌دارد

نجوید عشق جانان تا دل از جان برنمی‌دارد

سر سودای سامان است با این بی‌غمان یکسر

به سودای سری نازم که سامان برنمی‌دارد

به هر درد از طبیبی منتی باید پذیرفتن

[...]

۱۳ بیت
ساغر کنگاوری