گنجور

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴

 

گفتم به غم که از همه ابنای روزگار

با من وفا کسی چو تو یاری به سر نبرد

غم گفت چون کنم که غریبی و بی نوا

بی مونسی چگونه توانی دمی سپرد

گوی مراد در خم چوگان آن کس است

[...]

۵ بیت
جهان ملک خاتون
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۸

 

به کنج مدرسه‌ای کز دلم خراب‌ترست

نشسته‌ام من مسکین بی کس درویش

هنوز از سخن خلق رستگار نی‌اَم

به بحر فکر فرو رفته‌ام ز طالع خویش

دلم همیشه از آن روی پر ز خونابست

[...]

۵ بیت
جهان ملک خاتون
 

جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۱

 

ای که از عدل تو در مُلک جهان

در میان میش و گرگ است آشتی

این روا باشد که در ملک دلم

شحنهٔ جور و جفا بگماشتی

خود نمی‌گویی که از دُرج وصال

[...]

۵ بیت
جهان ملک خاتون