گنجور

واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱

 

خویش و بیگانه به حال من بیمار گریست

هرکه آمد به سرم شمع‌صفت زار گریست

از پس مرگ کسی آب به خاکم افشاند

ابر غم آمد و چون یار هوادار گریست

نعشم آن روز که از کوی تو بی‌درد برند

[...]

۸ بیت
واقف لاهوری