افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱
کشت طمع مجوز که نباتی است زهرناک
جام نیاز خور که شرابی است خوشگوار
یا چون همای گیر قناعت گه خورش
یا نه چو باز باش به همت گه شکار
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۲
به سینهای به امید لقای او مشعوف
به دفتری به ثنای جلال او مرقوم
به خاک پای رسولی که هست در فطرت
ز هر گناه مطهر ز هر بدی معصوم
به حاملان رسالت به رهروان صفا
[...]
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۳
بر چشم من سیاه چنان شد شب بلا
کز هیچ کس سپیدی دندان پدید نیست
محنت کشید لشکر و راحت گریز کرد
خاتم گرفت دیو و سلیمان پدید نیست
پیدا چو ابر دیده گریان هزار هست
[...]
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۴ - و له
سنگ جفای آسمان شیشه صبر ما شکست
دور فلک به عهد ما خود قدح وفا شکست
دوحه باغ عیش را صاعقه ستم بزد
سقف سرای طبع را زلزله بلا شکست
طاس نگون آسمان کرد زمین چو طشت خون
[...]
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۵
سکندر نفسم زآن بمانده زنده چو خضر
که مشرب لب او جشمه دهان من است
چو رخش معنی در زیر زین نطق آرم
کجاست آن که در این حیله همعنان من است
طبیب حاذق مصر کلام خاطر من
[...]
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۶
بگشای بند طره طرار خویشتن
بربند دست غمزه خونخوار خویشتن
چشم من است معتکف کوی انتظار
تا دادهای تو وعده دیدار خویشتن
در مجلس هوای تو هر دم همی کشم
[...]
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۷ - و له
گرم عنایت صبر است همعنان در عشق
دلم مفارقت هر عنا تواند کرد
گل جمال رخ یار دیدهای چیند
کز او تحمل خار جفا تواند کرد
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۸
مفرح دل شیدا ز لب اگر ندهی
ز زلف سلسلهای ده به جان سودایی
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۹ - و له
بیتو روز من از حساب شب است
پای جانم بر آستان لب است
تو ز من سیر و من به تو تشنه
راستی را حکایت عجب است
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۰
چه کافر دل غمی داری که او را
غم کار مسلمانان ندارد
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۱
شد ز سودای خدمت تو سبک
زاین جهت با زمانه در صفراست
بیتو خود در زمانه راحت نیست
نه که این رنج بر من تنهاست
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۲
روز و شب ز آرزوی دیدارت
چشم و گوشم به سوی راه و در است
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۳
مهی نو برآمد ز چرخ مهی
که دارد فزونی ز فر و بهی
ز یزدان چنین دارم امید و کام
که این ماه نو را ببینم تمام
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۴
ای کریمی که شب تار امل روز نشد
تا که مهر کرم از چرخ ضمیر تو نتافت
از تو پرسم خوشت آید که جهانی گوید
که فلان گفت ثنا لیکن از او هیچ نیافت
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۵ - و له
خدمت چند ساله بنده
خدمت اندک دو روزی نیست
سخت بیروزیم نه بدروزی است
که مرا از سخات روزی نیست
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۶
تو خود بودی که روی مردم دهر
به آب مردمی می باز شستی
تو بودی جرهباز همت آخر
کجا شد آن کله داری و چستی
گرفتم دیگران بیمار بخلند
[...]
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۷ - و له
بلبلصفت نوا به نای تو میزنم
آخر روا مدار چنین بینوا مرا
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۸ - و له
به ذیل عفو بپوشان تو جهل و ظلم مرا
که شد به قول خداوند آدمی ظلوم و جهول
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۹
از من آزردهای و طبع مرا
بیش از این برگ بردباری نیست
پیش آزار طبع تو ما را
هیچ عذری ورای زاری نیست
افضلالدین کرمانی » اشعار نویافته » شمارهٔ ۲۰
ای بیسروپای چرخ از این بیش مخواه
دردسر عالمی ز درد پایش
