طالب آملی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۱ - قضا و قدر
شنیدم روزی از طرز آشنائی
عروس نکته را برقع گشائی
نهانی جرعه نوش جام غیبی
نمک پروردهٔ الهام غیبی
دلش آئینه دار روی معنی
[...]
طالب آملی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۲ - حکایت
مرا زین پیش دل محو سفر بود
ازین سودا دلم آشفتهتر بود
گهی چون باد بودم در سیاحت
گهی چون موج سرگرم سباحت
قضا را روزی از هامون نوردی
[...]
طالب آملی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۳ - سوز و گداز
سرم را باز شوری در کمین است
که بی سوز دل آهم آتشین است
بلی دارم بلائی در گذرگاه
که هر دم بیجهت گم میکنم راه
همانا هجر تا زد بر سرم مست
[...]
طالب آملی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۴ - حکایت
بطرف دجلهٔ بی آب و دانه
بود در بال خویشش آشیانه
بجانش در زده آتش غم آب
میان آب دارد ماتم آب
نگردد باز منقارش بگفتار
[...]
طالب آملی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۵ - مثنوی جهانگیر نامه
دلا تا توانی کم آزار باش
بهر کار چون عقل هشیار باش
بآزار کس آستین بر ممال
که دستیاست چرخ از بیگوشمال
درآی از در مهربانی درآی
[...]
طالب آملی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۶ - در توصیف زن خود گوید
زنی دارم از دودمان اصیل
باندام نازک، بصورت جمیل
پری پیکری رشک حور بهشت
خمیر وجودش ملایک سرشت
نگاری ز سر تا قدم رنگ و بوی
[...]
