واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۱
بار بر دل فتاده است مرا
کار مشکل فتاده است مرا
دل ز دستت اگر فتد دانی
که چه مشکل فتاده است مرا
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۲
خانهٔ آباد خود ویرانه میسازیم ما
بر سر کوی که یا رب خانه میسازیم ما
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۳
شب که به یاد آورم حال دل خراب را
داغ فتد ز گریهام چادر مهتاب را
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۴
هر پریشان نسزد همسریِ کاکل را
نکنم قافیهاش بار دگر سنبل را
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۵
سری نمانده ز دردت به می کشی ما را
ز بزم رفتی و گردن زدیم مینا را
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۶
حرف خنک چه میزنی ای بت من خدای را
میروم اینک از درت گرم نکرده جای را
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۷
ندانم چیست در سر یا رب آن شوخ جفاجو را
که از مردم چو ابرو تیغ او دزدیده ابرو را
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۸
خبر از گردش دوران ندارد مرد بیجوهر
به چرخ اصلاً سروکاری نیفتد تیغ چوبین را
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۹
گر شود مجروح سر تا پای از خنجر مرا
بهتر از زخم زبان مرد بیجوهر مرا
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۱۲
عاقبت از چاک جیب غنچهٔ طبعم شگفت
گشت مبارک چو گل جامه در بدن مرا
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۱۳
رنگ میبازم اگر دولت به من رو آورد
زرد گردد چهره از اکسیر همچون خس مرا
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۱۴
بود به قدر نگین اعتبار خاتم را
بلند چون نشود از تو قدر خانهٔ ما
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۱۵
بخت افسردهٔ من بس که خنک افتاد است
نگذارد که کنم گرم به بزمت جا را
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۱۶
ای آنکه تو آموختهای جور و جفا را
از یاد مبر سابقهٔ مهر و وفا را
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۱۷
گشتم آواره چو یار از نظر افکند مرا
من چه کردم که چنین در بدر افکند مرا
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۱۸
شد بلند این همه از مهر رخت پایهٔ ما
که هما کسب سعادت کند از سایهٔ ما
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۱۹
دلم خون شد ز بس از عمر دیدم بیوفایی را
خضاب ریش میسازم کنون اشک حنایی را
واقف لاهوری » اشعار متفرقه » شمارهٔ ۲۰
روزی که دل به طرهٔ جانان شد آشنا
با صدهزار فکر پریشان شد آشنا
