نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۱
خموشی می نماید بیشتر شان سلاطین را
سخن باشد شرار جسته سنگ کوه تمکین را
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۲
باشکر طوطی جعل با فضله دارد ارتباط
نباشد نسبتی چسبان نگردد اختلاط
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۳
هر کس که شد دو دل جگر خود فگار کرد
توحید خانه ی دل خود تیغه دار کرد
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۴
چشم پر خار است، معنی بیت ابروی تو را
خرده ی جان است اجزا خال هندوی تو را
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۵
ز زلف پر شکنش کار هر دلی شد راست
شکستگی است که سرمایه ی درستی ها است
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۶
خون دل از نعمت الوان غذای ما بس است
معنی بیگانه ی ما آشنای ما بس است
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۷
دست پیچ غیر دیدم طره ای چون شست یار
دام دل ها داده است از دست داد از دست یار
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۸
پس از مردن ز بس بگداخت غم جسم نزار من
نمی آید به خواب دیده ی موری غبار من
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۹
گر تو را درد سخن می بود مغز استخوان
چو قلم اهل سخن را جلوه می دادی بنان
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۱۰
ناقص از کامل کنند این خرده بینان انتخاب
بیشتر دیدم خریداران شمع از آفتاب
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۱۱
پنهان کسم نپرسد و پیدا نیامده است
غیر از بلا کسی به سر ما نیامده است
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۱۲
غنچه خاطر ز آن گلم پر بوالهوس می پرورد
در جگر خارم شکست از بس که خس می پرورد
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۱۳
از رخش داغ چو سوزد جگر پاره ی ما
خون گل جوش زند از رگ نظاره ی ما
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۱۴
زسیب آن ذقن هم چشم فانوسم در این گلشن
چراغ دل از این سیب دلیلی کرده ام روشن
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۱۵
ای طلبکار سعادت ای مطیع حق شناس
چون گذشت از شب دو پاس آنگاه شد وقت سپاس
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۱۸
پیمانه را لب تو لبالب ز جان کند
آیینه را نگاه تو رطل گران کند
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۱۹
پیمان به کفر بستن غافل نشستن تو است
دل بستن ات به دنیا زنار بستن تو است
نورس دماوندی » مطالع » شمارهٔ ۲۰
از طفلی آفتی به نگاه کشند بود
آهوی او به بردن دل بره ی بند بود
