مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱
عالم تن و روح لا اله الا هوست
از دولت مغز آبرو دارد پوست
عالم چو ضمیر هوست پیدا ز دو حرف
پیداست که مرجعش به هر معنی اوست
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲
مجذوب دگر مجوش از راز محیط
خاموش که قطره نیست دمساز محیط
ای چرخ تو هم ز کبریا بیخبری
در گوش صدف نگنجد آواز محیط
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۳
از مرتبه نبی شرف دارد حسن
از رنگ رخ علی شعف دارد حسن
یک راز نهان در این دو دل جلوه گر است
یعنی که دو آیینه به کف دارد حسن
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۴
دست تو چهها که با در خیبر کرد
بازوی تو دست چرخ را چنبر کرد
انگشت تو شد کلید درهای بهشت
غیر از تو که کرد آن چه پیغمبر کرد
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۵
بر خاک نظر کرد که زر میسازم
بر آب گره زد که گهر میسازم
چون دید که در جهان نمیگنجد حسن
دل برد که عالم دگر میسازم
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۶
تا واهمه را ز دل نکردیم به در
این راه خطرناک نرفتیم به سر
تا دیده پر از آب نشد چون گرداب
در بحر وجود خود نکردیم سفر
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۷
زنهار که رخ نتابی از درویشان
تا دور نباشی از دعای ایشان
رمزیست خط دانه گندم یعنی
نصفی از توست نصفی از درویشان
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۸
تو غافل از آنی که تو را آنی هست
بشناس نشان خود تو را شانی هست
برگرد تو چرخ حلقه زد مار صفت
پیداست که با تو گنج پنهانی هست
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹
دین آر به دست از پی دینار مرو
از دیدن زر چو طفل از کار مرو
بیتحفه ز پیش اهل منصب مگذر
با دست تهی بر سر بیمار مرو
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۰
مجذوب شناخت کار هر بیهده نیست
مستی چه شناسد آن که در میکده نیست
این چرخ معلق نه به بازی برپاست
پیداست که ابر تو بهاران بده نیست
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۱
زآن می نخورد زاهد پاکیزهخصال
کاین نشئه در آن نشئه وبال است وبال
ای مایه زرق و شید و تزویر بگو
جز خون تو در جهان چه چیز است حلال
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۲
درگاه تو یا علی شهان را کافیست
این قبله نماز آسمان را کافیست
از روشنی مهر ز مهرت پیداست
کز مهر تو یک ذره جهان را کافیست
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۳
روزی دو سه دست و پا گشایند تو را
تا در بد و نیک آزمایند تو را
گرد تو فلک حصاری از آینه بست
تا هر چه کنی همان نمایند تو را
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۴
روزی که ز بیم جمله را دل خون است
منگر به گناه ما که چند و چون است
گر پای حساب در میان میآید
غفار ز قهار بسی افزون است
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۵
از آهن و نقره و طلا بیکم و کاست
شد فهم که در کار ترش سهل بهاست
چون رحمت حق از همه در کار تو راست
ارزانتر از او یقین نباشد پیداست
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۶
گاه از نفس سینه سوزان پیداست
گاهی ز نگاه گرم خوبان پیداست
با آن که نهفته رخ به صد پرده راز
در ذره چو آفتاب تابان پیداست
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۷
مجذوب قناعتی که یزدان به تو داد
هان سلطنت ملک سلیمان به تو داد
تا جان داری ز غیر مطلب مطلب
زآن کس بطلب که بیطلب جان تو داد
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۸
آنم که نهفته های و هویی دارم
با پای شکسته جست و جویی دارم
مجنونم با سگ تو در گفت و شنود
با خویش همیشه گفت و گویی دارم
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۹
امروز که ویرانه این عالم خرد
پر گشته ز جن و دیو چون خانه کرد
هر کس به خدا سپرد خود را جان برد
آن که به خود سپرد بیایمان مرد
مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۰
تا دیدهام از غم تو گریان نشود
درها به رخم ز فیض خندان نشود
غم نیست که شد دلم پریشان ز غمت
باید که غمت ز دل پریشان نشود
