گنجور

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۱

 

در امثال عجم گویند خسرو هم نکو داند

که روز اول و آخر نکو دارند مهمان را

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۲

 

در انتظار عراقی لطایف خوش تو

بسا لطایف رازی که داد غصه مرا

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۳

 

از کف ترکی چو ماه باده خور و باده خواه

چشمهٔ لب بی گیاه گوشهٔ خور بی حجاب

جان بستاند ز دل جزع وی اندر جفا

دل برباید ز جان لعل وی اندر عتاب

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۴

 

شادم به غم تو گرچه شادی

در مذهب عاشقان حرام است

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۵

 

گرچه سوگند آن خوری کاکنون نکوتر دارمت

من نیم ز آن‌ها بحمدالله که باور دارمت

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۶

 

توحید چو آفتاب عریان شدنست

وز شبپره طبعان نه هراسان شدنست

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۷

 

فصل بهار وصل بتان اصل خرمی است

هرکس که زین دو شاد نباشد نه آدمی است

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۸

 

با دوستان وجود کنی آنچه می کنند

ور بوستان به تو بت نو در بهار داد

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۹

 

جز کف رادت به یک قرابه تلخ

مشکل او را کسی جواب نداد

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۱۰

 

به دانه ایست خالت افتاده در زنخدان

باید که گوش داری ز آسیب روزگارش

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۱۱

 

از زلف تو صد هزار منزل

تا روی تو وسمه خطرناک

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۱۲

 

یاد لب تو در شب تاریک میکنم

اندیشه بین که باز چه باریک میکنم

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۱۳

 

ز نان و آب که اصل حیات آدمی اند

ملال گیرد چون بگذرد ز اندازه

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۱۴

 

کس چه داند که میانی و دهانی داری

گر نبندی کمر ای دلبر و لب نگشائی

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۱۵

 

ای صورت تو آیت زیبائی و خوشی

وی قامت تو غایت رعنائی و کشی

صورت نیافت عقل تو عقل مصوری

گر نقش جان ندید تو جان منقشی

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۱۶

 

طنز کنی هر زمان که از تو چه دارم

آه از آن شوخ دیدگان که تو داری

اثیر اخسیکتی
 

اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » مفردات » شمارهٔ ۱۷

 

سوزی است مرا در دل اما نه چنان سوزی

سوزی که وجود من بر باد دهد روزی

اثیر اخسیکتی