اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۶۲
زین سان که تُوی دیده به خاک آکنده
دشوار توان کرد تو را بیننده
بیدار شود خفته به یک بانگ ولیک
مرده نشود به هیچ بانگی زنده
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۶۳
این دل نه همانا که تو با راه آیی
در راه بقا چو طالب جاه آیی
چون صحبت شاهان بنکردی حاصل
جایت پس در بود چو بیگاه آیی
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۶۴
صد زخم چشید نفس و افگار نشد
صد تجربه کرد عقل و بر کار نشد
از گردش چرخ صد هزاران عبرت
این دیده بدید و هیچ بیدار نشد
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۶۵
در هیچ سری مایهٔ اسراری نه
کس را خبر از اندک و بسیاری نه
هر طایفه ای گرفته کاری بر دست
وآنگاه به دست هیچ کس کاری نه
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۶۶
هرگز دل من واقف اسرار نشد
روزی به صفا و صدق بر کار نشد
بس پند که بشنید و یکی گوش نکرد
بس عبرتها که دید و بیدار نشد
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۶۷
زنهار اگرچه راست می آید کار
مغرور مشو چو شاخ در فصل بهار
چون باد خزان شاخ تو در جنباند
آنگه دانی که مفلسی از بروبار
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۶۸
می میرم ازو و صورت جان در پیش
بر آتشم و روضهٔ رضوان در پیش
در عالم عشق طرفه حالی که مراست
تشنه جگر و چشمهٔ حیوان در پیش
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۶۹
با دل گفتم درآی از خواب تمام
زان پیش که روزگار برگیرد گام
دل گفت که از من مطلب بیداری
آخر نشنیده ای که النّاس ینام
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۷۰
از جام هوس بادهٔ مستی تا کی
ای نیست شونده لاف هستی تا کی
وای غرقهٔ بحر غفلت ار ابر نئی
تر دامنی و هوا پرستی تا کی
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۷۱
ای دل اگرت زنفس معزول کنند
میلت سوی مقبلان مقبول کنند
هرگه که تو [قدر] قرب حق نشناسی
ناچار به باطلیت مشغول کنند
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۷۲
زین سان که تو را بی خودی و بی خبری است
بر حال تو باید به دو صد چشم گریست
با خویشتن آی و این همه غفلت چیست
گر مرد رهی بهتر ازین باید زیست
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۷۳
ای دل زامل به مال مایل تا کی
در راه هوس ساخته منزل تا کی
چون پیشروان و پسروان تو شدند
آخر تو درین زمانه غافل تا کی
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۷۴
ای کاش بدانمی که من کیستمی
در دایرهٔ وجود بر چیستمی
گر پنبهٔ غفلتم نبودی در گوش
بر خود به هزار نوحه بگریستمی
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۷۵
عمر تو بهار تازه را می ماند
روزی دو سه بر سر تو گل افشاند
تو معذوری از آنک بس مغروری
تا باد خزان شاخ تو در جنباند
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۷۶
سیرم زحیات محنت آکندهٔ خویش
وین روزی ریزهٔ پراکندهٔ خویش
صاحب نظری کجاست تا بنمایم
صد گریهٔ زار زیر هر خندهٔ خویش
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۷۷
دل سوختگان از تو سگالند مکن
یا از تو به حضرتش بنالند مکن
اقبال تو را گوش به هنگام سحر
با دست دعای بد بمالند مکن
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۷۸
چشم فلک از ظلم تو بگریست مکن
آخر به دور روزه عمرت این چیست مکن
خالق شودت خصم چو خلق آزاری
گر می دانی که خصم تو کیست مکن
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۷۹
در هر دلکی از تو نهیبی است مکن
افراز ملوک را نشیبی است مکن
با خلق خدا ستم مکن نیک بدان
فردات به هر سبب حسیبی است مکن
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۸۰
جانا سخنان خصم در گوش مکن
پند من مستمند بنیوش مکن
برخاسته ای به خون شهری زن و مرد
بنشین، بشنو، باش تو خاموش مکن
اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثامن: فی الخصال المذمومة و ما یتولد منها » شمارهٔ ۸۱
یک قطره زآب دیدهٔ مظلومی
یک آه زسوز سینهٔ محرومی
آن قطره شود سیل بسی شهر برد
وان آه شود آتش و سوزد رومی
