گنجور

 
سیف فرغانی
 

روی تو که ماه را خجل دارد

شاهی است که ملک جان و دل دارد

یک ترک ز لشکر جمال تو

از ملک ولایت چگل دارد

وآن سدره منتهای قد تو

مر طوبی را بزیر ظل دارد

دل نبود از تو منفصل زیرا

چشم از تو خیال متصل دارد

غم ملک دلت و او درین دعوی

از قاضی عشق تو سجل دارد

گفتم ببساط وصل پیوندم

ای تن ز تو پای روح گل دارد

چل صبح بجوی از آنکه این دلبر

ماهیست که روزها چهل دارد

در خطبه وصفش ار خطایی رفت

عقل از چه مرا بدان خجل دارد

در جامع تن که منبر روح است

شمشیر زبان خطیب دل دارد