گنجور

 
سیف فرغانی
 

ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوز

عشق تو چون آتش و فراق تو جان سوز

شوق لقاء تو بادهٔ طرب انگیز

عشق جمال تو آتشی است جهان سوز

در دل مجنون چه سوز بود زلیلی

هست مرا از تو ای نگار همان سوز

خلق جهان مختلف شدند نگارا

پرده برانداز از آن یقین گمان سوز

کرد سیه دل مرا به دود ملامت

عقل که چون هیزم تر است گران سوز

رو غم آن ماه‌رو مخور که ندارد

هر دهنی تاب آن طعام دهان سوز

در ره سودای او مباش کم از شمع

گر نکشندت برو بمیر در آن سوز

با که توان گفت سر عشق چو با خود

دم نتوان زد ازین حدیث زبان سوز

در سخن ار گرم گشت سیف از آن گشت

تا به دلی در فتد ازین سخنان سوز

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.