گنجور

 
سنایی

ای دو زلفت دراز و بالا هم

وی دو لعلت نهان و پیدا هم

شوخ تنها که خواند چشم ترا

چشم تو شوخ هست و رعنا هم

بستهٔ تو هزار نادان هست

چه عجب صدهزار دانا هم

بستهٔ تست طبع ناگویا

من چه گویم زبان گویا هم

در دریا غلام خندهٔ تست

ای شکر لب چه در ثریا هم

کوه آتش همیشه همره تست

کوه آتش مگو که دریا هم

از قرینان نکوتری چون ماه

نه که چون آفتاب تنها هم

چند گویی سنایی آن منست

با همه کس پلاس و با ما هم؟