گنجور

 
صفای اصفهانی
 

چو انصاری ز مژگان گرد ره رفت

بباب پیر خرقانی باو گفت

ز دریا آمدی از خود جدا شو

در آ چون من درین مشکوی و ما شو

که عبدالله گوید آرمیدم

ازین یکحرف بر منزل رسیدم

تو گر مجموع عمر خود کنی صرف

نخواهی برد پی بر کنه این حرف

که این حرف از حروف عالیاتست

حروف عالیات اسمای ذاتست

چو ما گشتی توانی دید ما را

ز خود بگذر اگر خواهی خدا را

چو بگذشتی ز خود حق ماند و بس

که در این خانه نبود غیر او کس

کس این بیکسان مانده از کار

بود الطاف آن پاکیزه دادار

وجود حق بود موجود مطلق

هیولانیست در فعلیت حق

بود این قریه در بیدای اولی

نه نامی و نه در نامش هیولی

ز سر تا پای آن صرف مظالم

تمام اهل این قریه ست ظالم

درین بوم خراب نا منظم

چه میمانی برو در شهر اعظم

سواد اعظمستی ملک درویش

که باشد ملک او از ملک حق بیش

بود او ملک حق حق ملکت اوست

ملیک مقتدر مالک بهر دوست

که بود خویشتن پرداخت چون غیر

نماند امتیاز کعبه و دیر

بود از کعبه و از دیر ظاهر

خدا را کعبه و دیر از مظاهر

بیک قولند در توحید گویا

اذان مسلم و ناقوس ترسا

بود یک فعل بعد از طی هستی

صیام روز و شام می پرستی

ولی می خوردن جاهل حرامست

که می ناپخته است و مغز خامست

نجوشاند دماغ ناتمامان

می ناپخته از مینای خامان

مبین بر آن شراب پخته دوش

که مغز ما ازو چون خم زند جوش

که ما در آتش عشق استواریم

چو زر ده دهی کامل عیاریم

چه خواهد کرد این خمخانه وین جام

بکام این نهنگ قلزم آشام

که ما در بحر الا در شنائیم

نهنگ کائنات آشام لائیم

بنفی خویشتن مائیم آیت

باثبات تو نفی ما کفایت

سر سبحانی و سر انالحق

توئی ای ذات بی همتای مطلق