گنجور

 
صفای اصفهانی
 

در دل متجلی شد آن دلبر روحانی

خورشید ازل سر زد زین مشرق نورانی

مفتاح شهود آمد سر حلقه جود آمد

سلطان وجود آمد در عالم امکانی

شهباز الوهیت یعنی دل صاحبدل

بر عرش حقیقت شد زین طبع هیولانی

صد بار نظر کردم دیدم بهزار آئین

بنشسته ببار دل آن اول بی ثانی

هنگام فدی آمد از دوست ندی آمد

شمس احدی آمد ای کثرت ظلمانی

آن گمشده پیدا شد منصور هویدا شد

بر دار مسیحا شد زد نغمه سبحانی

گفتم برهان ما را زین بادیه حیرت

برداشت نقاب از رخ شد اول حیرانی

آن روز بشام آمد آن ماه تمام آمد

دیوانه ببام آمد در وقت پریشانی

سرمایه قوتست این قوت جبروتست این

سر ملکوتست این در کسوت انسانی

در مصر هوی تا کی مملوک زنان بودن

آهنگ عزیزی کن ای یوسف زندانی

می از لب ساقی زن صهبای رواقی زن

بر دولت باقی زن زین دستگه فانی

بلقیس مجرد شو زی صرح ممرد شو

با بخت موید شو بر تخت سلیمانی

در کفه میزانش در ساحت میدانش

ظلمست سبک سنگی حیفست گران جانی

سلطان سماک آمد از عالم پاک آمد

بر تارک خاک آمد آن افسر سلطانی

در مردن تبدیلی نه خوی عزازیلی

کاین دانش تحصیلی شد مایه نادانی

ای جاذبه ایمن ای جذبه جان من

این خواهش اهریمن کو آتش یزدانی

سرمست الستم من دیوانه و مستم من

از غیر تو رستم من میگویم و میدانی

من خاک رهت سازم تن گر همه جان باشد

جان گر چه گران باشد در پای تو ارزانی

از نرگس فنانت کز فتنه نپرهیزد

داغیست مرا بر دل چون لاله نعمانی

عاشق چکند جان را سودازده ایمان را

شرطست که جانان را از خویش نرنجانی

بیزارم ازین بودن وین بادیه پیمودن

بر خاک توان سودن در پیش تو پیشانی

با کس نتوان گفتن رازی که پس از مردن

دی گفت بگوش من در کوشه پنهانی

با غیر چرا گویم اسرار سویدا را

صد بار کشیدستم زین گفته پشیمانی

موجود نباشد کس جز ذات وجود ایدل

پس نیست کس جز او شد مسئله برهانی

جا آنکه بقا دارد در جان صفا دارد

گویند که جا دارد گنجینه بویرانی

کشتند نکویانم زان طره کافر دل

فریاد مسلمانان زین طرز مسلمانی