گنجور

 
صائب تبریزی
 

زلفت که همچو شام غریبان گرفته است

صبح نشاط در ته دامان گرفته است

از دست رستخیز حوادث کجا رویم؟

ما را میان بادیه باران گرفته است

(این سهو بین که دیده حق ناشناس من

روی ترا برابر قرآن گرفته است)

از ابر نوبهار چمن جان گرفته است

گلزار رنگ چهره مستان گرفته است

از بس که نوبهار به تعجیل می رود

شاخ از شکوفه دست به دندان گرفته است