گنجور

 
صائب تبریزی
 

کجاست دولت آنم که یار من باشی؟

ز خود کناره کنی در کنار من باشی

اگر شراب خوری ساقی تو من باشم

وگر به خواب روی در کنار من باشی

غرور حسن کجا می دهد ترا رخصت؟

که مرهم جگر داغدار من باشی

مرا به نیم نگه شرمسار کن از خود

چرا تو روز جزا شرمسار من باشی؟

ز ساده لوحی امید چشم آن دارم

که چون شکار تو گردم شکار من باشی

عجب که آینه گیری ز دست آینه دار

اگر تو با خبر از انتظار من باشی

ز شرم عشق همان ناامیدیم برجاست

اگر چه در دل امیدوار من باشی

ترا که هست دو صد کار غیر پرکاری

کجا به فکر سرانجام کار من باشی؟