گنجور

 
صائب تبریزی
 

ز فرمان قضا گردنکشی دیوانگی باشد

درین میدان سپر انداختن مردانگی باشد

زعجز من دلیر آن کس که می گردد نمی داند

که پشت دست من سرپنجه مردانگی باشد

زیوسف من به بوی پیرهن قانع نمی گردم

که دامان وسایل پرده بیگانگی باشد

به تشریف سجود آستان از دور خرسندم

کیم من تا مرا اندیشه همخانگی باشد؟

به دست دختر رز اختیار خویش را دادن

در آیینه خردمندان نه از مردانگی باشد

زچندین قطره باران یکی گوهر شود صائب

زصدعاقل یکی شایسته دیوانگی باشد