گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

خاطرا خیز و دمی گنج سخن را بگشای

به ثناهای شه از تیغ سخن زنگ زدای

گوهر عقل شهنشاهی و کان اقبال

آفتاب فلک خسروی و ظل خدای

نصرت الدنیا و الدین شه شرق ابراهیم

که سزد خاک درش سجده‌گه قیصر و رای

روز شد تیره شب ظلم و بلی روز شود

صبح خورشید چو بنمود شه از تیغ و ز رای

قدر شه دیده ز افلاک سخن می‌رانند

وای از این مستی کوته‌نظر غافل‌رای

سخن خسرو جانی است ولی پر گوهر است

با چنان جود گهر را چه کند در جان جای

ای شده رفعت تو رشک نهم پایه چرخ

وای شده طبع تو در نظم سخن سحر سرای

نازل از رتبت تو همت عالی‌پرواز

قاصر از غایت تو فکرت گیتی‌پیمای

اسب چه طاقت تو دارد زین بر کُه نه

تخت چه در خور تو باشد بر چرخ آسای

خصم کاو با تو تن خود چو سپر پیش نداشت

گو به روی و به دهن تیغ‌صفت خون پالای

هندوی تو تن بد‌خواه تو می‌پیراید

گر چه زاول نبدی رسم بدی اندر پای

جفن از آن کرد عرب نام نیام تیغت

که ممالک را چون چشم و سر است اندر وای

خسروا شاها چون تیغ زمرد صفتت

گشت مر روی عدو را به خودی خون‌آلای

چند از این تیغ اگر می‌نشکیبی ز سلاح

به کمند سر زلف بت مه‌روی گرای

شهریارا به همه چیز که رای دل توست

دور ایام کمر بست تو فرمان فرمای

بخت از قدر بداندیش چو چوگان دادت

گوی اغبر را از جمله شاهان بربای

عرصه غرب چو مر ملک تو را آماده است

دست همت به همین مشرق تنها مالای

ملکتت را چو هوا شامل بحر و بر شد

چون هوا نیز سر از رفعت بر گردون سای

خصم با نیزه چون مار تو گویی آویز

همه کس داند هم عاقبت مارافسای

کوه غم دارد بی‌چاره مگر دانسته است

که به جز نیزه تو نکند کُه را دروای

کلک را یاره مدح تو خوش افتاد به طبع

کاو همه ساله همی مالد اندر سر لای

ذکر اخلاق تو در شعر چنان کرد اثر

که صبا می‌نسزد هم‌نفس مدح‌سرای

اندر آن روز که مشاطه تایید و ظفر

شود از خون چنان پیکر شمشیرآرای

واندر آن لحظه که در معرکه گریان گردد

نای رویین تو بر دشمن تو ها یا های

مرد در هم جهد از غایت فرط کینه

اسب بر هم فتد از هیبت بانگ هرای

از کهین صولت تو چرخ درافتد از دست

وز کمین ضربت تو کوه درآید از پای

تن بدخواه تو را هر چه مفاصل باشد

گردد از لرزه خوف تو همه بندگشای

گرز بر دشمن تو خیل تو چون سنگ زنند

ور چه چون گاز بود دشمن تو آهن‌خای

هر که را آرزوی ملک تو باشد در مغز

استخوان‌هاش کند تیغ تو اقطاع همای

به دعا صدر جهان می‌کند اندر ملکت

آنچه نتوان به هزاران سپه پیل‌نمای

زآن رود راه دعای تو که بر صدر سپهر

در وصیت به دعای تو بدش راهنمای

مهر او جان نکوخواه تو را نوش اثر

کین او عمر بداندیش تو را زهرگزای

با چنان حسن عقیدت که در آن دراعه است

ننشیند ز فنا گردی بر هیچ قبای

ای دل اهل جهان تشنه آب کرمت

تا همی پاید ایام تو در ملک بپای

هر چه نقشی که بود ملک تو را لایق‌تر

کعبتین فلکی جمله همان یابی رای

کرم طبع شهنشاهی دریاپرداز

قدم قدر خداوندی گردون‌فرسای

ای قلم تا ابد از نقش مدیح خسرو

به شبه حامله‌ می‌گرد و گهرها می‌زای

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب