گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

دلم به درد او دم برنیارد

مرا با درد او خود می‌ندارد

مرا گویند کو انده‌گسارت

کسی کاندوه او باید گسارد

اگر بر خسته‌ای انده‌پرستی

غمش بچکید بر من می‌نبارد

همی گویند در هر کنج هر کس

که این مسکین ز دردش چند زارد

ولیکن مرد باید کاین سخن را

به پیش درد او گفتن بیارد

ز من پیچیده بر انگشت این جرم

که ناخن نیستش تا سر بخارد

دم خنده شمرده ماند نیک است

اگر این را نه هم جرمی شمارد

همین باید که آگه شد که شادم

به جان انده خرد بر من گمارد

اگر یادی کند بر من مر آن را

به وصلی در حساب من بدارد

چنین باشد چو دل نقش غمش را

به جای مدح سیف الدین بکارد

غیاث خلق سلطان شریعت

که باشد نطق او جان شریعت

دلا از خرمی امید بردار

وگرنه رو پی یار دگر دار

وفای دوست چندان نیست کارزد

به چندین رنج و درد آهسته‌تر دار

بسی رفتی به کوی صبر آری

یکی یک بار دیگر رنج بردار

لب و رخسار او در قصد جانند

از این اندیشه جان را با خبر دار

بر او گر شفیعی می‌فرستی

زیانی نوع خیری بر اثر دار

چو چیزی نیست تا با او کنی تر

تو خواهی دیده خشک و خواه تر دار

همین دارد ز بر از نامه عشق

که آن دل‌خسته را زیر و زبر دار

اگر سیری ز عمر خویش یک بار

به عمری در به کوی او گذر دار

تو گفتی با غم او پای دارم

اگر مردی پس این گفت سردار

از این گونه که دردش قاصد توست

پناه خود در فخرالبشر دار

غیاث خلق سلطان شریعت

که باشد نطق او جان شریعت

فلک را بحر دان او در نابش

جهان را ذره خوان او آفتابش

کهین پایه‌ است گردون از محلش

کمین قطره است دریا از سخایش

لقب سیفش سزا آمد چو باشد

سکون فتنه‌ها در اضطرابش

ز عفوش هیچ محرم نیست نومید

وگرچه خواند در دریا خطابش

اگر کان از کفشش با حق بنالد

به ترک جود فرماید عذابش

بر اقبال نانش پخته خود بود

کنون شد از دل دشمن کبابش

از آن سان است موج اشک دشمن

که از دیده به کشتی هست خوابش

همیشه عمر کوته چون حباب است

حسود دل خراب جان به تابش

ز بهر آن که با او زندگانی

به مویی بر بود همچون خضابش

همیشه چرخ آتش پای از آن است

که قدر صدر دنیا برد آبش

غیاث خلق سلطان شریعت

که باشد نطق او جان شریعت

زهی بر راه شکر از بذل دامت

اگر هستت عدو باشد به کامت

کسی تا ننگرد در مه نداند

محل هر پشیزه از پنامت

مرا از بهر تو منقاد شد چرخ

چه گویم چرخ و چه کمتر غلامت

تو را هرکس به خیری بنده باشد

رهی خاص از برای لطف عامت

اگر افتد مهمی کآن نگردد

کفایت جز به لطف اهتمامت

تو را در کوی رادی جست باید

که آن جا بیشتر بینم مقامت

جهان را زودگیری لیک خود نیست

از این گونه محقرها مرامت

به عیدت تهنیت نکنم چو دانم

که بر دل چیست از هجر صیامت

دلیل عید نصرت باد دائم

هلال نعل رخش تیزگامت

دلیل عید تا جرم هلال است

که روزافزون بود چون صیت نامت

غیاث خلق سلطان شریعت

که باشد نطق او جان شریعت

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب