گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

برون از مردمی ترتیب هر کار

توان کردن ولیکن خود نباید

به کوکی کآن بر ما نیز خیزد

بزرگان را ز ما چون یاد نآید

از آن سوهانیی کآن جان نیاید

اگر امید بردارند شاید

چه خواهم کرد کوکی را که از وی

نخورده خواب غفلت می‌فزاید

ندارد گوهری چون سنگ لیکن

چو سنگ اندر بن معده نپاید

دعای بد کند معده ولیکن

بر آن دندان که روزی کوک خاید

به تازی خس بود نام وی آری

خسی باید که سوی خس گراید

مرا سوهانیی باید که شکر

ز جان و دل ثنای او سراید

چو پشت مار و پشت او ولیکن

به جای زهر شهد ناب زاید

از آن سوهانیش خوانند کز تن

چو سوهان زنگ غفلت می‌زداید

بخندد دل ز کرجش زآن که کرجش

به صورت چون مه نو می‌نماید

چو چوگان کج بود کرجش وز این روی

ز شکر گوی نوبت می‌رباید

ستایش چون کنم چندین مر او را

ورا خود لذت طعمش ستاید

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب