گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

ای نسیم سحری ای نفست جان‌پرور

اگر این بار مقرر شودت عزم سفر

پاره‌ای از فلک تاسع چون درگذری

حضرتی بیتی موسوم به صد فضل و هنر

شعف بنده بی‌چاره به آن سده رسان

خدمت خادم غم‌خواره بر آن حضرت بر

گو که ای در طلبت رتبت اول ز علوم

مرغ اوهام هزاران چو رهی سوخته پر

صورت گلشن تو معتکف خانه دل

خاک پیراهن تو آرزوی دیده و سر

بوی اخلاق شهنشاه شریعت داده

گل میدان تو را نکهت مشک و عنبر

ز فراق تو به کس این غم و محنت نرسید

زیر این قبه نیلی که بد این زیر و زبر

چهره من که بدی لازم خاک در تو

بی‌تو از اشک کنون عیشی دارد بس‌تر

جر کنم گه گه از کوه غمت اشکی چند

کز سفر نیست و نبوده است رهی بی‌کُه و جر

هرگز آن بخت بود یار که از ریز سرشک

کند این مردمک دیده به صحن تو نظر

صدر عالم را در صدر بزرگی بیند

مکرمت‌رای سخاپرور احسان‌گستر

تا غم صدر جهان با رخ او بگشادیم

غم خورشید یکی گیرد آری ز قمر

نه خود ار ظلمت این غم بزداید از دل

ور چه نور افکند از مشرق صبح محشر

هم چنین واقعه حادث و آنگاه هنوز

چرخ‌گردان و قمر روشن و خورشید انور

ننگ بادت ز شعاع ای قمر باد مسیر

شرم بادت ز مدارا ای فلک خیره نگر

کوب این واقعه بر مجد و کرم بود همه

درد این حادثه بر فضل و شرف زد یکسر

پیش از این واقعه هایل هرگز کس دید

عامل مجد و کرم طعمه تیغ و خنجر

از پی او نشگفت ایزد اگر داده بود

آب آن خنجر را چاشنیی از کوثر

گفت منزل نکنم جز لب آب شمشیر

که از این منزل رفته است سوی خلد پدر

جان چو در هودج غفران سفر قدس کند

افتدش گه گه بر شارع شمشیر گذر

تیغ نیلوفری آخر چه کند بر تن آن

که ملالش بود از رایحه نیلوفر

با چنین سنگ‌دلی‌ها که از آن قوم آید

گر نبارد ز فلک سنگ بود مستنکر

اجل هر گه در آفاق دلی سوزد و بس

این اجل بین که همی سوزد کشور کشور

بی‌وفا دهر چه انگیزد از این گونه جفا

آبگون چرخ چه افروزد از این سان آذر

زنگ زد از نم چشم آینه شرع دریغ

که نماند آنکه بد از لفظ و بیان روشن‌گر

می‌ندانند دریغا که چه مردی بربست

بی‌رسن گردش این دست گشاده چنبر

کعبتین‌وار به سر بیرون کردند بسی

هفت اقلیم از این مهره که شد در ششدر

باز قهرش چو بخندیدی گشتی از تیغ

رخنه رخنه ملکان را چو خروسان افسر

آب می‌گشت از آن شرم که آلوده چراست

خاک درگاهش از داغ جبین قیصر

خود جز او را ز جهان شاید بودن مرجع

یا جز او را ز جهان زیبد خواندن مهتر

چه کنم ذکر کمالاتش چون گوش اجل

هست از انواع کمالات بنی آدم کر

آن که مستوجب مدحی بودی ای طبع نماند

پس از این خاک سیه بر سر کلک و دفتر

نی که در باغ شریعت نه همان بد گلبن

نی که بر چرخ امامت نه همان بداختر

گر بشد صدر جهان دارد گیتی دگری

سیف دین آن که ز آفاق ندارد دیگر

آن جگر گوشه اسلام که بی‌او امروز

نیست خون ناشده هرکس را یک گوشه جگر

روی بی‌خاک در فرخ او نایب اشک

دیده بی‌طلعت میمونش سزاوار سهر

ای دفائن ز کف معطی تو دیده سزا

وی خزاین ز دل راد تو برده کیفر

خاطرت چشمه حیوان علوم است ولی

چشمه مانده به دریا در چون چشمه خور

همچو پرگارش پیشه همه سرگردانی است

هر که با تو نرود راست چو خط بر مسطر

کی بود باز که طالع شود آن اختر فتح

کی بود باز که سر بر زند آن صبح ظفر

تو بهار اسمای ایی و افکنده ز تو

دشمنانت چو درختان ز مه تیر سپر

آستان تو که به آیین جلال است و شرف

بی‌وی از ضعف چو نالی‌است رهی بر بستر

بس بود الحق مر خادم را قصد حسود

که بد از صدر تو حرمانی با آن در خور

اندر این مدحت با خادمت آنها گفتند

که خرد صد یک آن هرگز نکند باور

خار را قدح رسد ای عجب اندر سوسن

وز شبه غبن براری عجب اندر گوهر

جُعَل غرق نجاست را کی طعن رسد

ملکی را خود اگر گرد بود بر شهپر

بنده را خوشدلی آن است که فردایی هست

که در او ایزد دادار ننشیند داور

ور نه از غصه این قوم مطرا چون عود

بر ز دستی ز رهی دود سیه چون مجمر

گر کسی قصد کند تا که مرا از تهمت

گرگ یوسف کند ای صدر از آنم چه ضرر

جُعَل ار چند دراندازد سرمایه خویش

لجه بحر کجا گردد از آن مستقذر

چه خلل آرد در جوشن رستم هرگز

تیر کیدی که گشایند ز زیر چادر

یا سر دوک زنی خود چه بود تا آرد

سستی و کندی در بازو و تیغ حیدر

این همه هست مرا غره نمی‌باید شد

که جهان سفله نواز است و فلک خس‌پرور

که شگالی شود از قوت او شیرافکن

گاه جغدی شود از نصرت او باز شکر

پاره آهن سوراخ کند سینه در

شعله آتش چون آب کند پیکر زر

قطعه میخ تف مهر ببرد ز زمین

توده خاک رخ ماه بپوشد از خور

پشت بدهم چو جز این روی ندارد حالی

چه کنم چون بود اقبال نه ایدم یاور

در دلم هست بسی غصه و انده لیکن

نیست زاین برتر دریای سخن را معبر

خاطر از مدحت تو عجز نمود و این راه

بس که کرده است از این یارگیان را لاغر

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب