گنجور

غزل شمارهٔ ۸۰۷

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حال دل پیش تو گفتم، که تو یارم باشی

نه بدان تا تو به آشفتن کارم باشی

من که سوزنده چو شمعم خود ازین غصه تو نیز

چه ضرورت که فروزندهٔ نارم باشی؟

زین پس آن چشم ندارم که مرا خواب آید

مگر آن شب که در آغوش و کنارم باشی

همچو بلبل همه از دست تو فریاد کنم

تا تو، ای دستهٔ گل، باغ و بهارم باشی

با که آرام کنم؟ یا چه قرارم باشد؟

که تو سرمایهٔ آرام و قرارم باشی

نکنم یاد بهشت و غم دوزخ نخورم

گر تو فردا حکم روزشمارم باشی

مگر آن روز به نخجیر سگانت نگرم

کان سرپنجه ندارم که شکارم باشی

اوحدی، از گل روی تو مراد من چیست؟

گفت: شرطست که هم صحبت خارم باشی

با چنان گل چه غم از خار؟ که بر هم نزنم

دیده از تیر و تبر، گر تو حصارم باشی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن