گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

دلدار دل ببرد و زما پرده می‌کند

ما را ز هجر خویشتن آزرده می‌کند

دل برد و جان اگر ببرد نیز ظلم نیست

شاهست و حکم بر خدم و برده می‌کند

ما را ز هجر خویش بده گونه مرده کرد

اکنون عتاب و عربده ده مرده می‌کند

یکتایی دلم ز جفا هر دمی دو تا

آن طرهٔ دراز دو تا کرده می‌کند

طفلان دیدگان مرا دایهٔ غمش

از خون دل برای چه پرورده می‌کند؟

چشمش ز پیش زلف سیه دل نمی‌رود

وین نازنیست خود که پس پرده می‌کند

گلگون اشک دیده ز درد فراق او

بر روی اوحدی گذر آزرده می‌کند

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.