گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

چه عشقست این که در دل شد؟

کزو پایم درین گل شد

به بند او در افتادم

کشیدم بند و مشکل شد

چه شربت بود عشق او؟

که جان را زهر قاتل شد

قیامت بیند آن دستی

کز آن قامت حمایل شد

چو با آیینهٔ خاطر

جمال او مقابل شد

هر آن نقشی که بر دل بد

نهفته گشت و باطل شد

ازو من سایه‌ای بودم

به نور آن سایه زایل شد

مریدی را مرادی بد

ازان دلدار حاصل شد

ریاضت اوحدی می‌برد

که این درویش واصل شد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.