گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

تیر از کمان به من اندازد

عشق از کمین چو برون تازد

درکس نیوفتد این آتش

کو را چو موم بنگدازد

چون شاه ما سپه انگیزد

چون ماه ما علم افرازد

از دست بنده چه کار آید؟

جز سرکه در قدمش بازد؟

آن کس که غیر او داند

هرگز بغیر نپردازد

در پرده راه ندارد کس

و آنگاه پرده که او سازد

بنوازدم چو بخواهد زد

پس بهتر آنکه بننوازد

بس فتنها که برانگیزد

آن رخ چو پرده براندازد

با اوحدی غم او هر دم

از گونهٔ دگر آغازد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.