گنجور

غزل شمارهٔ ۱۶۹

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

روزم خجسته بود، که دیدم ز بامداد

آن ماه سرو قامت بر من سلام داد

ماهی فکند سایه؟ اقبال بر سرم

کز نور روی خویش به خورشید وام داد

حوری که در مششدر خوبی جمال او

نه خصل و پنج مهره به ماه تمام داد

چشمش مرا بکشت، چه آرم به زلف دست؟

سلطان گناه کرد، چه خواهم ز عام داد؟

جایی که دام و دانه شود خال و زلف او

آن مرغ زیرکست که خود را به دام داد

هر کس که کرد با سر زلفش تعلقی

زحمت کشد ز دل، که به سودای خام داد

خاک کسی شدیم که بر خاک کوی خویش

ما را رها نکرد و سگان را مقام داد

گفتم که: کام دل ز لبانش طلب کنم

عقل این سخن شنید و برمن پیام داد:

کای اوحدی، به گرد چنین آرزو مگرد

کان سنگدل بکس نشنیدم که: کام داد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.