گنجور

 
عرفی شیرازی
 

هر جا که مست او غمزه زن آن غمزه آئین میرود

دل می طپد جان میچکد سر میرود دین میرود

از وعده گاه وصل او هر شام تا غمخانه ام

آرام در خون می طپد امید تمکین میرود

گویا زعیش آباد وصل آمد نسیم مژده

کز خون دل گل میدمد وز روی غم چین میرود

گریار شادی هست دل هر گه که نامش میبرم

بهر چه غم را هر زمان صد گونه نفرین میرود

خیزد دعائی از لبم کز معبد ناقوسیان

با خلوت حسن قبول آشوب آئین میرود

عرفی دهد جان راو وجان تلقین کند بهر حلم

کین سست پیمان ما گمان زین حلقه بیدین میرود