گنجور

 
عرفی شیرازی
 

زننگ عافیت بازم دل شرمنده میسوزد

نه از دل گریه میجوشد نه برلب خنده میسوزد

چراغی روشنست از عشق او در مجمع هستی

کز آواز فروغش میگدازد بنده میسوزد

نه تنها عشق سوزد ساکنان ملک هستی را

دراین طوفان آتش رفته و آینده میسوزد

مکن بر عزت خود تکیه عرفی شرط عشقست این

که اکثر آبروی گوهر ارزنده میسوزد